اینجا دانشگاه است، جایی که تمام نخبگان ملت گرد هم آمده اند تا آینده این مرز و بوم را بسوزند(ببخشید بسازند، ما بچه دهاتیا وقتی می خوایم فارسی غلیظ صحبت کنیم یهو این مدلی می شه مثل: بزغوله /بزغاله/، اموم خمینی و ...)
نزدیکی های آخر ترم است، کلاسها اصولا روی هوا هستند،یکی از کلاسها تا حالا سه جلسه تشکیل شده اول شب قدر، بعد میان تعطیلی،آن هفته گرد همایی بود، بعد ما می آییم استاد نمی آید،هفته بعدش استاد می آید ما نمی آییم، این هفته به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین بالاخص آمریکای بی حجاب جنایتخوار هم ما هستیم هم استاد (الاهی بترکه چشم حسود بگو ایشالا!!!)همه شادابند، امروز پرتو زرین اشعشع خورشید از پس ابرهای جهل و نادانی بر ملت می تابد. چون تا حالا حال نمودیم داوطلابانه مجبورمان می کنند تا ساعت 8 سر کلاس باشیم، نخبگان محصور درسند( محصور نه مسحور ها...)به حول و قوه الاهی ناگهان برق دانشکده فنی مهندسی می رود، روی دلم سنگینی یک عمر اختناق فشار می آورد، به یکباره این سنگینی تاریخی را به سان تماشاگرنماهای استادیوم صلوات می کنم.
در هنگام خروج از کلاس مقداری به در و دیوار گیر می کنم،موزاییک های زیر پایم صدای آخ و اوخ می دهند و کمک می خواهند، احساس بالا پایین شدن در پستی بلندی ها و چاله های اتوبان اندرون ذهنم تداعی می شود(توی دلم برای وزیر راه و ترابری دشنام ول می دهم که در دانشگاه هم دست از سر آینه اتوبوس ما بر نمی دارد).
ناخود آگاه حس دوست داشتن در وجودم قلیون می کند(قلیون و سیگار نه ها قلیان و جوشش، جریان همون بچه دهاتیست) هرکس از کنارم رد می شود در آغوش می کشم.کنج راهرو صدای ملچ ملوچ می آید، در آن تاریکی مطلق آدم یاد ردیف آخر سینما سانس 11 تا 1 ظهر می افتد.
همچنان که سوت کشان پیش می روم برق می آید، استاد روبرویم ایستاده است، انگشتم در دهانم گیر کرده، تصور می کنم صورتم شبیه رنگین کمان شده و باز هم تصور می کنم اگر سر جلسه امتحان نروم شخصیتم را بیشتر حفظ کرده ام است بود.
کسی نمی خوات تبریک بگه که وبم ۵ ساله شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟