از اين به بعد قراره که هر ماه يه بخش ادبی داشته باشيم که توش فقط متن ها ی ادبی و شعر و اين جور چيز ها کار بشه.پس جا داره که به همه ادب دوستان افتتاح اين بخش رو تبريک گفته و از دوستانم که در اين بخش من رو همکاری می کنن صميمانه تشکر کنم و تشکر ويژه از مديريت با ادب وبلاگ(که با اجازتون خودم باشم) که واقعا واقعا واقعا به مقوله ادب در کنار طنز اعتقاد خاصی دارن به عمل بياورم.اين شما و اين بخش ادبی آنتن محله(حالشو ببرين دعاشم به جون فک فاميلاتون کنين).
با تشکر آنتن ادبی شما م.ج.و
بوی گلاب می آید...
هنوز دارم با چوب کبريت آخرين سيگاری که کشيده ام دندانهايم را خلال می کنم.هنوز مزه ماکارونی ميان دندانهايم مانده است.
همه بيدار هستيم.ماه زير ابراهای سياه زندانی شده.پسر سکينه خانم با آن راديو دستش ور می رود و مثل هميشه دنبال موج بی بی سی می گردد.شوهر ماندانا از بس موهايش را کوتاه نکرده مثل آدمهای اوليه شده.کريم کچل هم به سرش دست نمی زند شايد اين آخر عمری کله کچلش مو در بياورد.سودابه هم غمگين به آسمان نگاه می کند و شوهرش را در دل صدا می زند.حشمت از بس خوابيده چشمهايش باد کرده و موهايش سيخ سيخ شده.اختر سرماخورده و هی دستهايش را به هم می مالد و با نيم نگاهی به پسر سکينه خانم چند لحظه يک بار به او لبخند می زند. همه منتظريم مخصوصا من که منتظر نازيم.فردا ممکن است برای همه ما روز خوبی باشد.قطره های باران از تير های چراغ برق رد می شوند و برق می زنند.از بوی خاک باران خورده احساس خوبی دارم فردا يک روز بسيار خوب برای ماست روزی که همه منتظزش هستيم.علی کوچولو با آن ماشين کوکی دستش هی برای ديدن مادرش گريه می کند.
هوا کم کم رو به روشنی می رود.صدای قرآن می آيد از پشت نرده ها يک دسته آدم به طرف ما می آيند.از دور نازی را ميان آنها می بينم.او با يک شيشه گلاب و يک بسته خرما به طرف قبر من می آيد. (از دوست هنرمندم جعفر عظیمی)
دخيل تازه
به ضريح چشمانت دخيل تازه بسته ام و تو که پلک می زنی تمام غم ها ذره ذره تا خدا فراموش می شوند و من دخيل تازه ی تو می شوم. (متن از دوست گلم رسول عظيمي)
و چه ساده با جابجايی يک نقطه از خدا جدا می شويم. (از دوست خوبم يزدان صفر بخش)
چند وقت پيش خواهر کوچيکم اومد ساکت پیشم نشست و منتظر موند که من خوندن مجله رو تموم کنم.من هم که متوجه شدم کار داره سريع خوندن رو قطع کردم.گفت:داداش بيا اين اجاق گاز رو برام روشن کن.من هم از موقعيت استفاده کردم و کلی در مورد خطرات گاز و کبريت و حتی سوزن و قيچی براش توضيح دادم ولی وقتی اصرارش رو ديدم بلند شدم و اجاق رو روشن کردم. اون هم بلافاصله شعله رو فوت کرد و اجاق خاموش شد.من هم عصبانی شدم و گفتم: بچه جون گاز که اسباب بازی نيست مگه نمی دونی اگه گاز ول شه ممکنه که خونه منفجر بشه؟بعدش اون با يه لحن طلبکارانه جواب داد:خودم تو تلويزيون ديدم وقتی گاز ول می شه آقای ايمنی ظاهر مي شه و نمی ذاره که خونه آتيش بگيره پس چرا نيومد؟ و با عصبانیت رفت.
با خانواده سوار تاکسی شديم.هنوز چند متری نرفته بوديم که متوجه جنب و جوش بابام در صندلی کنار راننده شدم که داشت جيب هايش را مي گشت.نگاهی به من انداخت و با حرکت دست اشاره کرد پول پول.من هم نگاهی به مادرم انداختم و مادرم هم به بابام نگاه کرد.بساطی در ماشين راه افتاد که بيا و ببين(شنيدن کی بود مانند بودن) .بابام به راننده گفت :آقا نگه دار مثل اینکه... در حالی که راننده داشت نگه می داشت من پريدم وسط حرف بابام و گفتم : نه آقا برو.راننده گيج شده بود.بابام گفت : من شلوارم رو موقع اومدن عوض کردم.من هم گفتم :تازه شلوارم رو شستم.بابام داشت به راننده می گفت من هم داشتم برای بابام توضيح می دادم.اين وسط از سیمای متحیر راننده بخت برگشته معلوم بود حسابی تو کف مونده که اينا چی می گن.يک نگاه به من می انداخت يک نگاه به بابام و کم مانده بود که چشماش از حدقه بیرون بزنه.ناگهان خواهرم کوچيکم دست کرد تو جيبش و گفت بيا بابا پول امروزم رو خرج نکردم.حالا شما در اين اثنا پيدا کنيد نقش شلوار را!!!!!!!!
از جريان بالا چند نتيجه اخلاقی می گيريم(که فردا نرين بگين وبلاگ آنتن پيام اخلاقی نداشت).
۱)شلوار نقش اساسی و لاينفکی در زندگی مدرن دارد.
۲)انسان بی جيب يعنی انسان بی پول يا جيب شلوار = پول
۳)خاندان ما پوايشان را فقط در جيب شلوار می گذارند و نه هيچ جای ديگر.
۴)ساير جيب ها قاق بوده و اصولا جيب شلوار و کاپشن چيزی در حد کشک است.
۵)ای جيب همه بهانه از توست.
جک های زير را امير مهدی ژوله نويسنده چلچراغ و مجموعه شبهای بربره در جشن شب چله با حضور خاتمی تعريف کرده:
۱- يک روز خاتمی ديد اصلاح طلبان پيشرو کنار استخر ايستاده اند و می خواهند بپرند داخل آب.به آنها گفت: نريد اين استخر خالی است.اما آها گفتند توی استخر آب جمهوريت آب پيشرفت آب دموکراسی است.خاتمی گفت:نه خالی است.آنها گفتند:پر از آب مردم سالاری و آگاهی اجتماعی است.پريدند و دست و پايشان شکست فقط تاج زاده نپريد.خاتمی خوشحال شد و از تاج زاده پرسيد: تو چطور به اين خوبی حرفهای من را فهميدی و نپريدی داخل استخر؟ تاج زاده جواب داد:آخر مايو ام را نياورده ام!!!!
۲-يک روز يکی آمد پيش خاتمی و گفت:تو به دين معتقدی؟ خاتمی گفت:بله صددرصد.آن مرد گفت:ای متحجر ای بنياد گرای طالبانی و رفت.فردايش دوباره امد و گفت:تو به آزادی معتقدی؟ خاتمی گفت:بله صددرصد.مرد گفت: ای ليبرال لامذهب سکولار و رفت. باز هم فردايش آمد و گفت:تو به اسرار مثلث برمودا اعتقاد داری؟ خاتمی گفت:تو به اين کارها چه کار داری؟فحشت را بده و برو.
جا دارد که ابتدا به خودم مملکت دولت و رييس جمهور محترم تبريکات بی دليل خود را جهت ريشه کن سازی تعطيلات بی مورد اعلام داشته و از تلاشهای بی دريق آنها تشکر مند باشم اینک انوار خورشید از پس ابرها تار رخ می نماید و نوید دیدار روی پیشرفت را می دهد(حال کردین متن ادبی رو چی گفتم؟)چون علاوه بر ساير اقشار مملکت از جمله دانشجويان و کارمندان و ما شاهد تعطيل رسمی بودن نو گلان باغ زندگی چرخهای آينده اقتصاد مملکت وزيران و مديران آتيه يعنی دانش آموزان عزيز به مدت چهار شبانه روز کاری بودیم.باز هم جا دارد که از همه دست اندر کاران اين تعطيلات علی الخصوص ۲۲ بهمن که هر ساله حال اساسی به ما مي دهد تقدير به عمل آورم.
۲۲بهمن سالروز حماسه آفرينی مردم اصلاح طلب ايران بر همگان مبارک باد.
انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
وبلاگ آنتن بدينوسيله حرکت احمقانه روزنامه دانمارکی مبنی بر چاپ کاريکاتور اهانت آميز به ساحت مقدس رسول اکرم(ص) را محکوم کرده و خوشحالی خود را از آگاهی مردم خصوصا کاربران اينتر نتی ابراز مي دارد.مسلما اين اولين باری نيست که اعتقادات مسلمانان به بازی گرفته مي شود تا عکس العملشان در مقابل باورهای درونی آنها ارزيابی شود و ما ايرانيان باز هم از اين نيرنگ سرافراز بيرون آمديم.بحث من در مورد چيزی فراتر از اين حرفهاست اين جريان چيزی شبيه به جريان خليج فارس است به يقين ميگويم که اگر ما جواب اين مسائل را ندهيم با روحيات ما بيشتر بازی می شود.ولی خوشبختانه مردم ما آگاه تر از اين حرفها هستند.
با تشکر وبلاگ آنتن
غرق افکارش
سکوت
سیگـــاری می گیراند
و تــا شروع به نوشتن می کند
توی تاریکی صحنه
جرقه هـای کـم سوی فندک
جان می گیرد
و پچـپچــه هایی نامفهوم...
نویسنده : ( درحال نوشتن ) " اگر سیگـار همدیگـر را آتش نزنیم
پس چه خــاکی به سـر بریزیم
دراین روزگار بیهوده
حتی آتش زدن یک سیگار هم برای خودش کار مهمی ست
و گاهی مردن خود شعر زیبایی ست. "
(متن فوق از وبلاگ پرده ها انتخاب شده) برای خواندن ادامه مطلب به وبلاگ پرده ها مراجعه کنید.
زندگي پيرمرد با خليج عجين شده بود پيرمرد در عمق خليج به جست وجوي محبوبش مي پرداخت واز اين راه زندگي اش نيز مي گذشت.هر روز با قايق به وسط آب مي رفت لباس از تن بر مي كند وتوبره اي به گردن مي آويخت نفسش را حبس مي كرد و خود را مي سپرد به امواج،در عمق فرو مي رفت وبه جست وجو مي پرداخت ديگر بعد از اين همه سال ميدانست در كجا مي تواند مقصودش را بيابدبه ميعادگاه كه مي رسيد توبره را پر از صدف و راهش را به سمت سطح خليج پيش مي گرفت سرش را از آب خارج وريه هايش را پر از هواي تازه صبحگاه وتوبره را در قايق خالي ودوباره نفسش را حبس مي كردوبه عمق مي رفت هر روز دهها بار اين كار را تكرار مي كرد سالها كارش اين بود ده سال،بيست سال،سي سال نه خيلي بيشتر از اينها بود قرن ها بود كه كار پيرمرد اين بود ولي ديگر از تك وتا افتاده بود روزي دو سه بار بيشتر نمي توانست به عمق برود نفس كم مي آورد.دوري از خليج برايش سخت بود دوري را تاب نمي آوردو هر روز به آب ميزد .نفس كشيدن برايش سخت شده بود نفسش خرخر داشت پزشك معاشقه با خليج را برايش ممنوع كرده بود ولي دل عاشق او دوري از معشوق را توان تحمل نداشت. پير شده بود ديگر خميده بود اين روزها عصا همدمش بود اما باز هم دوري را تاب نمي آورد،او در آغوش خليج ومرواريدهايش به دنيا آمده بود،رشد كرده بود،شيطنت كرده بود،جواني كرده بود،عاشق شده بود وقد كشيده بود،روزگار گذرانيده بود وپير شده بود نميتوانست رهايش كند خليج به سرنوشتش،به نياكانش وبه دنياي او تعلق داشت دوري را تاب نمي آورد خود را به دست امواج مي سپرد دوستش داشت وبه او اعتماد داشت اين بار خليج هم مي خواست نشان دهد كه او هم دوري را تاب نمي آورد گره خورده بودند به هم انگار،نفس كم آورده بود انگار خليج وپيرمرد لفظ دوري را از زندگيشان حذف كردند.
ف.دانايي